سیر تکامل پارادایم استراتژی
سیر تکامل پارادایم استراتژی
آنچه تا قبل از جنگ جهانی دوم در سازمانها رواج داشت برنامه ریزی سالیانه و یا بودجه ریزی بوده است که طی آن درآمدها و هزینه ها مورد پیش بینی و برآورد قرار می گیرند. پس از جنگ جهانی دوم پیشرفت تکنولوژی و توسعه حمل و نقل و ارتباطات وحمل و نقل هوایی تحرک بیشتری را در کسب و کار ایجاد کرد و برنامه ریزی در افق بلند مدت تری را ضروری ساخت. برنامه ریزی بلند مدت که طی آن عملیات سازمان در یک افق سه تا پنج ساله برنامه ریزی میشد، دستاورد این دوران است (غفاریان و کیانی، ۱۳۸۷، ۱۶و برادران شرکاء،۱۳۸۶).
استراتژیها دارای دوره عمر هستند، بنابراین استراتژی یک شرکت، یک رویداد برای یک بار نیست، بلکه همواره در حال پیشرفت است. استراتژی یک شرکت نوعاً به مرور زمان تحول مییابد که این کار حاصل ترکیبی از اقدامات کنشی و سنجیده از جانب مدیریت شرکت و واکنشها نوظهور به تناسب نیاز به توسعه های پیش بینی نشده و شرایط جدید محیط و بازار است (تامپسون و گمبل،۱۳۹۱).
بررسی ادبیات استراتژی بیانگر پنج فاز مختلف در تکامل این پارادایم از جنگ جهانی دوم به بعد است. گلاک، کافمن، و والک(۱۹۸۰) سیر تکامل فرایند مدیریت استراتژیک را در چهار فاز تشریح کرده اند که فاز سوم آن طرح ریزی استراتژیک و فاز چهارم آن مدیریت استراتژیک بوده است. حال، با تکامل پارادایم از مدیریت استراتژیک دهه ۱۹۸۰ به شکل انعطاف پذیرتری از تفکر استراتژیک در دهه ۱۹۹۰، فاز پنجمی نیز قابل درک است(اوشاناسی، ۲۰۰۸).
فاز ۱ سیر تکامل پارادایم استراتژی . طرحریزی مالی
اولین فاز در تکامل پارادایم استراتژی به طرح ریزی مالی در ده ۱۹۵۰ معروف است که تمرکز طرحریزیهای شرکت، شامل آماده سازی بودجه مالی طی یک افق زمانی که به سختی از ۱۲ ماه فراتر میرفت، بوده است. دراکر (۱۹۵۴) با توجه به این موضوع اظهار میکند که نقش مدیریت ارشد آن است که این پرسشهای کلیدی را در رابطه با استراتژی مورد نظر قرار دهد: کسب و کار ما چیست؟ و چه باید باشد؟ (اوشاناسی، ۲۰۰۸).
فاز ۲ سیر تکامل پارادایم استراتژی . طرحریزی مبتنی بر پیش بینی
در اوایل دهه ۱۹۶۰ وزارت دفاع آمریکا تصمیم گرفت تا تجربیات زیادی که از تصمیم گیریهای استراتژیک بعد از جنگ جهانی دوم حاصل شده بود را تدوین کند. سپس این ایده ها با بکارگیری فرماندهان برجسته نظامی در صنایع از جمله استخدام ژنرال مک نامارا در سازمان فورد به دنیای کسب و کار راه یافت (فقهی فرهمند، ۱۳۸۸). این فاز در دهه ۱۹۶۰ منجر به آن شد که سازمانها از یک افق زمانی گستردهتر تحلیل محیطی، پیشبینیهای چندساله و تخصیص منابع به صورت ایستا استفاده کنند. (گلاک و همکاران ،۱۹۸۰) در این دوره چندلر(۱۹۶۲)، اندروز(۱۹۶۵)، و آنسوف(۱۹۶۵) سهم علمی بسزایی در تکامل ادبیات استراتژی داشتند. بویژه اندروز(۱۹۶۵) و آنسوف(۱۹۶۵) نخستین نویسندگانی بودند که به صراحت به جوهره و فرایند استراتژی اشاره داشتند (اوشاناسی، ۲۰۰۸).
در سال ۱۹۶۲ آلفرد چندلر استاد دانشگاه هاروارد این مفاهیم را به دنیای کسب و کار وارد کرد. او نیتجه مطالعات خود بر روی سازمانهای بزرگ و فرایند تصمیم گیریهای استراتژیک مدیران ارشد را تشریح و نشان داد که چگونه شیوه تصمیم گیری استراتژیک میتواند به برتری در محیط کسب و کار منجر شود(فقهی فرهمند، ۱۳۸۸). در این دوره تعریف چندلر از استراتژی عبارت بود از “تعیین آرمانها و اهداف بلند مدت برای شرکت و پذیرش مجموعه ای از اقدامات و تخصیص منابع لازم برای تحقق آنها”(آرمسترانگ، ۱۳۹۰، ۳۷ و انصاری،۱۳۹۰، ۲۰). طبق نظر چندلر استراتژی عبارت است از یک طرح واحد همه جانبه و تلفیقی که نقاط قوت و ضعف سازمان را با فرصتها و تهدیدات محیطی مربوط ساخته، دستیابی به اهداف اصلی سازمان را میسر میسازد (پهلوانیان، ۱۳۸۹، ۲۶).
سه سال بعد آندروس بر مبنای ایده چندلر، در مقالهای با تلفیق مفاهیم استراتژی از دیدگاه چندلر و دراکر، استراتژی را اینگونه توصیف میکند: “الگویی از عمده ترین هدفهای عینی، منظور ها یا هدف های کلان، که به گونهای بیان شده است که بیانگر آن باشد که شرکت در چه کسب و کاری است یا باید باشد، نوع کسب و کار چیست و چه باید باشد“(اوشاناسی، ۲۰۰۸).
همچنین او برای نخستین بار مفهوم تحلیل قوت، ضعف، فرصت، تهدید: SWOT را برای تلاش در جهت جفت و جور کردن آنچه شرکت قادر است، انجام دهد(قوتها و ضعفهای داخلی) با آنچه شرکت ممکن است انجام دهد (فرصتها و تهدیدات خارجی) مطرح کرد (برادران شرکاء،۱۳۸۶ و اوشاناسی، ۲۰۰۸).
فاز ۳ سیر تکامل پارادایم استراتژی . طرحریزی بر پایه محیط بیرون
دهه ۱۹۷۰ در پاسخ به بازار و رقابت شاهد جنبش جدید استراتژی و ورود به فاز سوم باعنوان طرح ریزی بر پایه محیط بیرون بود. این دهه اوج شکوفایی برنامه ریزی استراتژیک بود که سازمانها از این رویکرد برای توسعه مزیتهای رقابی خود بهره می جستند (فقهی فرهمند، ۱۳۸۸). در این مقطع طرح ریزی استراتژیک در اوج شهرت قرار داشت. طرح ریزی به این شیوه شامل یک تحلیل جامع وضعیت و بررسی رقابت، ارزیابی استراتژیهای مختلف، و تخصیص منابع به صورت پویا بود. تکنیک های تجویزی برای استراتژی طی این دوره بویژه با غالب شدن مکتب طرح ریزی به اوج خود رسیده بود و چارچوبهای ساده شده متعددی برای تحلیل استراتژیک توسط افراد مختلف که به طور عمده از مشاوران صنایع بودند، مطرح شد (اوشاناسی، ۲۰۰۸). در این میان اندروز در سال ۱۹۷۱ استراتژی را چنین تعریف میکند، “استراتژی عبارت است از الگوی منظورها، مقاصد، اهداف ، خط مشیهای اصلی و طرحهایی جهت دست یابی به اهداف” و منیتزبرگ در سال ۱۹۷۸ میگوید “استراتژی عبارت است از الگوی به جریان انداختن تصمیمات” (پهلوانیان، ۱۳۸۹، ۲۶).
این چارچوبها شامل مواردی از جمله: منحنی تجربه، ماتریس پورتفولیوی گروه مشاوران بوستون([۱]BCG )، و پروژه تجربی تأثیر سود استراتژیهای بازاریابی(PIMS) بود(فقهی فرهمند، ۱۳۸۸).
ماتریس پورتفولیوی گروه مشاوران بوستون، متداولترین چارچوب توصیه شده برای تصمیمات مربوطه است. از این روش، ماتریسی با چهار خانه شامل ستاره ها، علامت پرسشها، گاوهای شیرده و سگها حاصل میشود(پهلوانیان، ۱۳۸۹، ۱۳۹). کاستی اصلی این ماتریس آن است که اشاره ای به استراتژی واحد کسب و کار ندارد. علاوه بر آن، این ماتریس عوامل بسیار معدودی را برای اعتباردهی به استراتژی توصیه شده در سطح شرکت، به کار میگیرد و بر هزینه و رشد موثر بر نتایج واحدهای استراتژیک کسب و کار در محیط بازار متمرکز است (اوشاناسی، ۲۰۰۸).
در ادبیات استراتژی مشاهده میشود که الگوهای طرحریزی این دوره، تبدیل به فرایندی شدهاند که انرژی و وقت کارکنان ستادی را صرف خود کردهاند و به رابطه مثبتی با عملکرد مورد انتظار شرکت نینجامیده است. کفایت نداشتن رویکردهای تجویزی در تدوین و پیاده سازی استراتژی هنگام مواجهه با یک محیط بی ثبات کسب و کار نشانگر کاستیهای رویکردهای اندروز و آنسوف است. در نتیجه این دوره شاهد شروع روند انقباضی بخشهای طرحریزی استراتژیک در شرکتها و کاهش قدرت سازمانی آنهاست.
مینتزبرگ(۱۹۹۰) از مشاهدات خود در رابطه با تکامل پارادایم استراتژی در این دهه سه نتیجه بجا گرفته است.
- اول اینکه تدوین استراتژی را در واقع میتوان به عنوان تعاملی بین محیط پویای کسب و کار و نیروی فزاینده ناشی از بوروکراسی دانست.
- دوم اینکه شکل گیری استراتژی در طول زمان منتج به دنبال کردن چرخه عمر میشود
- و سوم اینکه تحقیق بر روی تأثیر متقابل استراتژی مورد نظر و محقق شده، میتواند ما را به مرکز یک فرایند سازمانی توأم با کمی پیچیدگی رهنمون شود (اوشاناسی، ۲۰۰۸).
فاز ۴ سیر تکامل پارادایم استراتژی . مدیریت استراتژیک
در دهه ۱۹۸۰ شرکتها با فاز جدیدی که از آن به عنوان مدیریت استراتژیک یاد میشود، مواجه شدند که عبارت بود از تلفیق منابع شرکت برای دستیابی به مزیت رقابتی. این فاز شامل موارد زیر بود:
۱) یک چارچوب طرح ریزی که مرزهای سازمانی را در می نوردد و تصمیمگیری استراتژیک در رابطه با منابع و گروههای مشتریان را تسهیل میکند.
۲) یک فرایند طرحریزی که تفکر کارآفرینانه را ترغیب میکند.
۳) یک سیستم از ارزشهای شرکت که تعهد مدیریت به استراتژی شرکت را تقویت میکند.
در این مقطع زمانی شاهد انتقال از پیشبینی های کمی به استفاده گسترده تر از تحلیلهای کیفی هستیم. تلاشها بر ایجاد ماموریت و چشم اندازی برای آینده، تحلیل مشتریان، بازارها، و قابلیتهای شرکت متمرکز شد. چارچوبهای تحلیلی که پورتر(۱۹۸۰، ۱۹۸۵، ۱۹۹۰) توصیه کرد، ازجمله تحلیل پنج نیرو، زنجیره ارزش، مدل الماسی مزیت رقابتی، و استراتژی به عنوان سیستم اجرایی، به ابزارهای ارزشمندی در مدیریت استراتژیک تبدیل شدند که توسط دانشگاهیان و صنعتگران مورد ستایش قرار گرفت (فقهی فرهمند، ۱۳۸۸).
کار ارزشمند دیگری که در زمینههای اقتصادی انجام شد، به نویسندگانی مانند: ورنرفلت(۱۹۸۴)، بارنی(۱۹۹۱)، و پیتراف (۱۹۹۳) و دیگران بر مبنای کار اولیه پنروز (۱۹۵۹) در ارتباط با نظریه مبتنی بر منابع شرکت برمیگردد. نظریه مبتنی بر منابع، به ضعفهایی در این پارادایم در درک فرایندهای داخلی در کار اول اندروز(۱۹۶۵) اشاره دارد. نقطه قوت آن این است که شرح میدهد، چرا برخی سازمانها نسبت به رقبایشان سودآورتر عمل میکنند و چگونه میتوان شایستگیهای کلیدی را جامه عمل پوشاند و همچنین در تکوین آن دسته استراتژیهای تنوع که عقلانیاند، کمک موثری کرد. نظریه مبتنی بر منابع به خاطر فقدان یک اتفاق نظر نمایان در رابطه با مفاهیم، عبارات و چارچوبهای کلیدی برای ارزیابی قابلیتهای شرکت مورد انتقاد واقع شد (اوشاناسی، ۲۰۰۸).
فاز ۵ سیر تکامل پارادایم استراتژی . تفکر استراتژیک
در اواسط دهه ۱۹۸۰ اثر بخش نبودن فرایند مدیریت استراتژیک، بسیاری از متخصصان این زمینه را هدایت کرد تا بر لزوم تفکر استراتژیک تاکید داشته باشند. در دهه ۱۹۹۰ پارادایم استراتژی با ظهور تفکر استراتژیک تکامل بیشتری پیدا کرد تا به طرح ریزی استراتژیک و مدیریت استراتژیک کمک و آنها را تسهیل کند. تکامل پارادایم استراتژی از طرحریزی استراتژیک به مدیریت استراتژیک و سپس به تفکر استراتژیک، بازتابی از تغییرات اقتصادی، فناوری، و اجتماعی است. در این دهه عصر جدید رویکردهای استراتژی که در آن خلاقیت عنصر اصلی اثربخشی استراتژی به شمار می آید آغاز شد(غفاریان و کیانی، ۱۳۸۷، ۱۷).
در یکسو نویسندگان ادبیات توصیفی و یکپارچه مانند اومایی(۱۹۸۲)، پیترز و واترمن(۱۹۸۲)، مینتزبرگ(۱۹۹۴) استراتژی را به عنوان یک هنر مطرح کردهاند و در سوی دیگر نویسندگانی مانند پورتر، اندروز(۱۹۶۵) و آنسوف (۱۹۶۵) که به ادبیات تجویزی تعلق دارند، استراتژی را به عنوان یک علم مطرح کردهاند. گروه دیگری از نویسندگان هستند که لزوم توازن برقرار کردن بین استفاده از شهود و تحلیل را در ادبیات استراتژی مطرح کردهاند (ویلسون،۱۹۹۴٫ ریموند، ۱۹۹۶٫ لیدکا، ۱۹۹۸٫ هراکلیوس، ۱۹۹۸). (اوشاناسی، ۲۰۰۸).
نظرات گری هامل که استراتژی را یک قصد میدانست و نه یک برنامه، مورد توجه قرار گرفت و پورتر با بکارگیری مفاهیم اقتصاد در حوزه استراتژی، موضع استراتژی های عام را مجدداً مطرح ساخت. سپس هنری مینتزبرگ این استراتژی ها را گسترش داد و برای نخستین بار مفهوم استراتژی نو پدید را در مقابل استراتژی برنامهریزی شده و شکل گیری استراتژی را در مقابل تدوین استراتژی مطرح نمود (برادران شرکاء،۱۳۸۶ و فقهی فرهمند، ۱۳۸۸).
مینتزبرگ و همکاران (۱۹۹۸) در به روز کردن طبقه بندی مکتب های طرح ریزی، اشاره به یک التقاط گرایی جدید در این پارادایم دارند که در پرتو پیشرفتهای اخیر، فرایند استراتژی در صدد فائق آمدن بر نیازهای یک محیط بی ثبات کسب وکار است. بطور مشخص در شرکتها نیز آگاهی بیشتری نسبت به مفید واقع نشدن چارچوب مدیریت استراتژیک، یادگیری سازمانی، خط مشیهای سازمانی، فرهنگ سازمانی، ادراک و استدلال، زمینههای تصمیم گیری، پویایی گروهی، برای فائق آمدن شرکت ها بر تغییرات و پیچیدگی های محیط کسب و کار ایجاد شده است.
از ویژگیهای مکاتب گفته شده می توان درسهای فراوانی کسب کرد که مهمترین آنها عبارتاند از:
- از دهه ۱۹۹۰ شاهد آن هستیم که فشارهای متعددی به سازمانها وارد آمده است که از آن میتوان به لزوم انعطافپذیرتر و قابل تطبیق تر شدن فرایند استراتژی یاد کرد. این فشارها عبارتاند از: سطح بالایی از بیثباتی در محیط فراروی سازمانها، مشکلات مستمر در اجرای استراتژیهای بهبود و اهمیت فزاینده فرهنگ سازمانی و سیاستهای درون سازمانی در تحقق استراتژی اثربخش. اثبات اینکه طرح ریزیهای استراتژیک دهه ۱۹۷۰ و فرایندهای مدیریت استراتژیک دهه ۱۹۸۰ قادر به غلبه بر این فشارها نیستند، منجر به تکامل پارادایم استراتژی شد. در دهه ۱۹۹۰ شاهد تأکید بیشتر بر استراتژی به عنوان یک فرایند متقابل اجتماعی و تأکید بیشتر بر تصمیم گیری در سطح فردی و سازمانی هستیم. استراتژی، اکنون یک فرایند کلی است. کارکنان در تمام سطوح سازمان از جمله هیئت مدیره، مدیرعامل، مدیران ارشد، مشاوران داخلی، مدیران اجرایی و ذینفعان بیرونی ازجمله: مشاوران، تأمین کنندگان، اعتبار دهندگان، سرمایه داران، وام دهندگان میتوانند در تفکر استراتژیک دخالت داشته باشند تا با نیل به ورودی های مستمر خود و تعهد خود به فرایند استراتژی در تسهیل اجرای استراتژی، کمک کنند. بویژه کارکنان در این میان میتوانند نقشی کلیدی در تعیین حد و مرز شرکت ایفا کنند و بینش ارزشمندی در مورد روندهای بازار و مشتریان به شرکت انتقال دهند که این بینش برای موفقیت استراتژیک جنبه حیاتی دارد.
- بررسی ادبیات استراتژی نشان میدهد که فرایند مدیریت استراتژیک چارچوب قابل قبولی برای تفکر استراتژیک ارائه میکند. وضعیت استراتژیک رویاروی سازمان، منحصر به فرد، گنگ و متناقض و بیانگر سطوح مختلفی از بی ثباتی وابسته به محیط است. در یک محیط با ثبات و قابل پیشبینی یک رویکرد تحلیلی و همگرا به تفکر استراتژیک در چارچوب مدیریت استراتژیک امکانپذیر است. سطوح بالاتری از بی ثباتی، مدیران را در فعالیتهای روزمره خود با این چالش روبه رو میکند که باید تصمیم بگیرند از چارچوبها، آداب، قواعد و رویه های شرکت خود که به وضعیت های استراتژیک اشاره دارند، چه موقع استفاده کنند و چه زمان دوری گزینند. در این زمینه لازم است کـه تفکر استراتژیک رویکردی، خلاق واگرا و شهودی شبیه آنچه عموماً در هنرها دیده میشود، داشته باشد. شون (۱۹۸۷) به این موضوع با عنوان بازتاب در عمل و هامل(۱۹۹۶) از آن با عنوان استراتژی به عنوان انقلاب یاد میکند.
- با توجه به این بینش نو، بسیاری از شرکتها نمودار سازمانی خود را وارونه کرده اند و مشتری را در سطوح بسیار بالا نشانده اند. این شرکتها کارکنان را به ریسک پذیری شخصی و مسئولیت فردی در حوزه فکر و عمل تشویق میکنند. انعطاف پذیری سازمانی باید در درون سازمان ایجاد شود، به گونهای که بتواند با تغییر سازگار شود و در برابر آن واکنش نشان دهد. در این شرایط تیمهای چند وظیفه ای نقش مهمتری را در فرایند استراتژی ایفا می کنند. در این حالت، بسته به ضرورتهای هر وضعیت، تفکر و عمل به صورت متوالی یا همزمان رخ می دهند و هیئت مدیره و مدیریت ارشد شرکت محیط پشتیبان کنندهای را برای میسر ساختن این استقلال داخلی فراهم می آورند. انتخاب کارکنان و آموزش آنها در چنین شرایطی کلیدی خواهد بود. وقت مدیریت نیز از طریق تفویض اختیار به گونه بهینه ای صرف خواهد شد.
- استیسی (۱۹۹۳) اظهار کرده است که تضاد در درون سازمانها میتواند ناشی از تضاد ایجاد شده بر اثر یک رویکرد خلاقانه، واگرا و شهودی در برخورد با مسائل استراتژیک باشد. در نتیجه لازم است که تفکر استراتژیک، فرهنگ و سیاستهای سازمانی و همچنین رفتار گروهی را برای درک بهتر فرایندهای سازمانی مورد نظر قرار دهد. از تکامل این پارادایم بدیهی است که مدیران و سازمانها باید به میدان گستردهای از موضوعاتی مانند روانشناسی ادراکی (شناختی)، تئوری سیستم ها، تئوری اقتضایی، پویاییهای گروهی و مفهوم سازمانهای یادگیرنده وارد شوند تا تفکر استراتژیک اثربخش را تسهیل کنند. بخشی از این امر توسط مینتزبرگ در دهه ۱۹۷۰ با توجه به استراتژی موردنظر و استراتژی نوظهور مطرح شد و بعدها توسط سنگه (۱۹۹۰) در اثر برجستهاش باعنوان: سازمان یادگیرنده توسعه بیشتری یافت.
- فناوری های ارتباطات، محاسبات، دانش، در سالهای اخیر به صورت نمایی رشد داشتهاند. همگرایی این فناوریها نیز خود یک توسعه عمده است. رشد و همگرایی این فناوریها اکنون شرکتها را قادر ساخته است تا بر محدودیتهای پیشین استراتژی مانند: زمان، موقعیت و شکل غلبه کنند. (فرگوسن، ۱۹۹۶) در دسترس بودن دادهها، انعطاف پذیری چگونگی دسترسی به دادهها، بهرهگیری از سیستمهای پشتیبانی تصمیمگیری برای تقویت و ارتقای استفاده از شهود و تجزیه تحلیل، و همچنین سهولت آموزش کارکنان(ساوتر-۱۹۹۹) ابزارهای خوبی برای سست کردن نظر مینتزبرگ درباره بهنگام بودن و استفاده از داده های آماده و انعطاف ناپذیر است (اوشاناسی، ۲۰۰۸).
در این میان پرسل(۲۰۰۱)، سه مکتب اصلی را در توسعه استراتژی معرفی کرده است
- مکتب طراحی، آگاهانه و محاسباتی است و مبتنی بر فرضیه عقلانیت اقتصادی. این مکتب به جای روشهای کیفی، برای تجزیه و تحلیل از روشهای کمی استفاده میکند و بر فرصتها و تهدیدهای بازار متمرکز است. آنچه در داخل شرکت رخ می دهد، صرفاً عملیات یا اداره اموراست.
- مکتب فرایندی، رویکردهای مختلفی را پذیرفته است و با چگونگی طراحی استراتژی و عوامل موثر بر تدوین استراتژی سروکار دارد. این مکتب فراتر از مطالعه رویدادهای واقعی است و در توضیح و تبیین این رویدادها به جای روش قیاسی از تجربه استفاده میکند. همان گونه که پرسل اشاره کرده است، مکتب طراحی این پیش فرض را در خود دارد که هر چیزی امکان پذیر است ولی پیش فرض مکتب فرایندی این است که جز غوطه ور شدن در سیل رویدادها، کار چندانی نمیتوان انجام داد. مکتب فرایندی پرسل در واقع نسخه پست مدرن استراتژی مینتزبرگ است.
- مکتب ترکیبی، به عقاید و باورهای خاصی تأکید میکند. نخست آن که استراتژیها با توجه به منحنی عمر سازمان، گوناگون و متفاوت اند؛ دوم آن که استراتژیهای مورد بحث با بخشی از صنعت که سازمان در آن فعالیت میکند، تناسب دارند و سوم آن که این استراتژیها با تغییر و تحول سرو کار مییابند. تمرکز این مکتب بر اجرای استراتژیهاست، که به عقیده پرسل، واحد منابع انسانی میتواند نقش مهمی در این زمینه ایفا کند. (آرمسترانگ، ۱۳۹۰، ۷۶-۷۷)
وال و وال جمع بندی خوبی نسبت به سیر تکامل پارادایم استراتژی دارند:
تغییرات جاری، بیانگر آن است که تلاش سازمانها در انطباق با شرایط خارجی برای بقا، بیشتر تکامل طبیعی بوده است تا تلاش هشیارانه. استراتژی بر اثر نیاز مبرم و فزاینده به واکنش نشان دادن به تغییرات بازار در حال تکامل است. همان نیازی که در مسطح کردن سلسله مراتب سازمانی نقش دارد، این حذف لایه های مدیریتی به نوبه خود، بر شیوه های خلق استراتژیهای سازمانی اثرگذار است.
گفت و شنودهای ارتباطی و استراتژیک از اهمیت فزایندهای برخوردار است. مدیران از سلسله مهارتها و تکنیکهای متعددی برای فائق آمدن بر تغییرات و پیچیدگیهای محیطی استفاده میکنند. تفکر استراتژیک میبایستی خود را با این نیاز به انعطاف پذیری وفق دهد.
تصویر هنوز کامل نیست. بینش حاصل از بررسی سیر تکامل پارادایم استراتژی مدخل ارزشمندی را برای عقلانی کردن اثربخش تفکر استراتژیک فراهم میکند، اما این فقط بخشی از مطلب است که میبایستی توسط شرکتهای نوین به کار گرفته شود. با وجود درسهای فراگرفته شده از تکامل این پارادایم، بر اهمیت بیشتر نقش مدیران در اداره کردن یک محیط بی ثبات تاکید میشود. همه کارکنان ستادی باید از آگاهی نسبت به چارچوب مدیریت استراتژیک برخوردار باشند. چنین چارچوبی انعطاف پذیری مناسبی برای آماده کردن تفکر استراتژیک فراهم می آورد(اوشاناسی، ۲۰۰۸).
علی خادم الرضا
[۱] – Boston Consulting Group